من به داستان های تخیلی خیلی علاقه ندارم. ولی به مفهوم زمان علاقه ی زیادی دارم. این جمله که در پایین می اد رو خیلی جاها خوندم ولی امشب یه بار دیگه تو ویکی پدیا خوندم. شاید خیلی عجیبه و شاید بسیار ساده است.
"چند اشکال در مسالهٔ سفر در زمان وجود دارد. اول اینکه اصلا نفس تئوری سفر در زمان یک پارادوکس است. به طور مثال، اگر شخصی در زمان به عقب برگردد و به تاریخی که هنوز بدنیا نیامدهاست برود، چطور میتواند آنجا باشد؟ یک راه حل برای این مشکل، نظریهٔ جهانهای موازی است. طبق این نظریه امکان دارد چندین جهان وجود داشته باشد که مشابه جهان ماست اما ترتیب وقایع در انها فرق میکند. پس وقتی به عقب برمیگردیم در یک جهان دیگر وجود داریم نه در جهانی که در ان هستیم. طبق این نظریه بینهایت جهان موازی وجود دارد و ما هر دستکاری که در گذشته انجام بدهیم یک جهان جدید پدید میاید."
منبع: http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86
1- سعدی
آوردهاند كه نوشين روان عادل را در شكارگاهي صيدْ كباب كردند و نمك نبود. غلامي به روستا رفت تا نمك آرد. نوشيروان گفت نمك به قيمت بستان تا رسمي نشود، و ده خراب نگردد. گفتند از اين قدر چه خلل آيد؟ گقت: بنياد ظلم در جهان، اول اندكي بوده است. هر كه آمد، بر او مزيدي كرد، تا بدين غايت رسيد.
اگــر ز بــاغ رعيــت ملــك خورد سيبي بــر آورنــد غلامـــان او درخت از بيخ
به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ
2- شاملو
شب كه جويِ نقرة مهتاب،
بيكران دشت را درياچه ميسازد،
من شراع زورق انديشهام را ميگشايم در مسير باد.
شب كه آوايي نميآيد،
از درون خامش نيزارهاي آبگير ژرف؛
من اميد روشنم را همچو تيغ آفتابي ميسرايم شاد.
شب كه مي خواند كسي نوميد،
من زراه دور دارم چشم،
با لب سوزان خورشيدي كه بام خانة همسايهام را گرم ميبوسد.
شب كه ميماسد غمي در باغ،
من ز راه گوش ميپايم،
سرفههاي مرگ را در نالة زنجير دستانم كه ميپوسد.ما توی این مملکت نه می دونیم از کجا اومدیم و نه می دونیم چیکار باید بکنیم و نه می دونیم به کجا خواهیم رسید. اینجا نه به مبدا ایمان هست و نه به مقصد. چون مسیر ناخوشاینده. چون مسیر یک راه بیراهه است. اینجا باید سوخت وساخت نه به خاطر خدا و نه به خاطر خودت. فقط به خاطر اینکه کار دیگه ای نمیشه کرد.
تلاش ما به بالا رفتن از پله هایی می ماند که در انتها به سمت پایین بر می گردد. سخت و نفس گیر اما بی فایده. اگر بالا نروی بی عاری و بی کاری و بی سواد و اگر بروی خسته ای و دست خالی.
ما باید بسوزیم و بسازیم.
سلام بهار
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار …
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جان لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب …
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمیپوشی به كام
بادهء رنگين نمینوشی ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می كه میبايد تهی است
ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار
…
گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ …
زمانی بود که من خاطره ای نداشتم از تو و زمانی هست که من با تو خاطره می سازم و زمانی خواهد بود که من با تو به خاطره ها می اندیشم و زمانی دورتر که من و تو با خاطره ها زندگی میکنیم و بعدتر من وتو با خاطره ها می میریم.
من زندگی ام را کنار رودی پهن کردم که از دل تو آغاز می شود و به دریای مرگ می رسد. امروز با آب آن تشنه نیستم، بی وضو نیستم . یک روز که طغیان میکند و یا یک روز که پایم می لغزد بساط زندگیم را فرو می برد و آرام آرام با آن همسفر خانه ی آخر خواهم شد.
پ.ن1:
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج
نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا
خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایهای ز امروزها، دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونههایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی
خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد میآرم
که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می
خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید
عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من
ناگه به یکسو می روند
پردههای تیرهٔ دنیای من
چشمهای ناشناسی می
خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانهای
در بر آیینه میماند به جای
تار مویی،
نقش دستی، شانهای
میرهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها
دور و پنهان میشود
میشتابند از پی هم بیشکیب
روزها و
هفتهها و ماهها
چشم تو در انتظار نامهای
خیره
میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
میفشارد
خاکِ دامنگیر خاک
بیتو دور از ضربههای قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر
خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم
میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام میماند به راه
فارغ از
افسانههای نام و ننگ
فروغ فرخزاد
پاییز که رو به زمستان می رود دیوانه تر می شود. غم و اندوه تنهاییش را فریاد می زند و چون همه را همراه خویش کرد مرثیه ای از سرما می خواند. مدتهاست مغلوب این حیله ی پاییزی شده ام.
از پیاده رو که می گذرم دست هایم را به سرمای سوزان می سپارم، خم می شوم و برگی از روی زمین ترک زده بر می دارم و آنقدر این کار را آرام و صبورانه انجام می دهم تا دست هایم سردی پاییز را که آیه های رشک این فصل دیوانه هستند، به خاطر بسپارد.
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست
ز دل و دیده گرامیتر هم آیا هست؟
آری، دست
از دل و دیده گرامیتر: دست
زین همه گوهر پیدا و نهان،
در تن و جان
بیگمان دست گرانقدرتر است
هرچه حاصل کنی از دنیا،
دستاورد است
هرچه اسباب جهان باشد در روی
زمین
دست دارد همه را زیر نگین
سلطنت را که شنیدهاست چنین؟
شرف دست همین بس که نوشتن با
اوست
خوشترین مایه دلبستگی من،
با اوست
در فروبستهترین دشواری
در گرانبارترین نومیدی
بارها بر سر خود بانگ زدم
هیچات ار نیست، مخور خون
جگر، دست که هست
بیستون را یاد آر
دستهایت را بسپار به کار
کوه را چون پر کاه از سر
راهت بردار
وه چه نیروی شگفتانگیزی است
دستهایی که به هم پیوستهاست
به یقین، هر که به هر جای
درآید از پای
دستهایش بستهاست
دست در دست کسی، یعنی: پیوند
دو جان
دست در دست کسی، یعنی: پیمان
دو عشق
دست در دست کسی داری اگر،
دانی، دست
چه سخنها که بیان میکند از
دوست به دوست
لحظهای چند، که از دست طبیب
گرمی مهر به پیشانی بیمار
رسد
نوشداروی شفابخشتر از داروی
اوست
چون به رقص آیی و سرمست
برافشانی دست
پرچم شادی و شوق است که
افراشتهای؛
لشکر غم خورد از پرچم دست تو
شکست
دست گنجینه مهر و هنر است
خواه بر پرده ساز
خواه در گردن دوست
خواه بر چهره نقش
خواه بر دنده چرخ
خواه بر دسته داس
خواه در یاری نابینایی
خواه در ساختن فردایی
فریدون مشیری
پ.ن: چند روزی است که مشغول خواندن کتابی با عنوان "دیباچه ای بر نظریه ی انحطاط ایران" نوشته ی سید جواد طباطبایی هستم. کتاب خوبیه و مطالب مفیدی میشه ازش استنباط کرد. لینک زیر مروری بر این کتاب و نقد هایی بر اون هستش:
![]()
ﺩﻳﺒﺎﭼﻪ ﺍﻱ ﺑﺮ ﻧﻈﺮﻳﻪ ﺍﻧﺤﻄﺎﻁ ﺍﻳﺮﺍﻥ
بس که مجنون الفتي با مردم دنيا نداشت
از جدائي مر دو دست از دامن صحرا نداشت
حسن ليلي جلوه گر در چشم مجنون بود و بس
ظن مردم اين که ليلي چهرهي زيبا نداشت
دوش چون پنهان ز مردم ميشدي مهمان دل
ديده گريان شد که او هم خانه تنها نداشت
اي معلم هر جفا کان تندخو کرد از تو بود
پيش ازين گر داشت خوي بد ولي اينها نداشت
شد به اظهار محبت قتل من لازم بر او
ورنه تيغ او سر خونريز من قطعا نداشت
بر دل ما صد خدنگ آمد ز دستش بيدريغ
آن چه ميآيد ز دست او دريغ از ما نداشت
محتشم ديروز در ره يار را تنها چو ديد
خواست حرفي گويد از ياري ولي يارا نداشت
پ.ن: چند تا اسم آشنا!
آدم و پری • ازهر و مزهر • امیر و گوهر • اورنگ و گلچهر • ایرج و گیتی • بثیه و جمیل • بدیعالجمال و سیفالملوک • بشر و هند • بهار و ناهید • بهرام و گلاندام • بهرام و ناهید • بهرام و نرسی • بهرام و بهروز • بیژن و منیژه • توبه و لیلی • شعله و عفرا • جمشید و خورشید • جم و گل • جهانگیر و نورجهان • حبیب و رباب • حسن و گوهر • حیدربیک و صنوبر • خرم و زیبا • خسرو و شیرین • خضرخان و دولرانی • خورشید و مهپاره • خورشیدآفرین و فلکناز • خورشیدشاه و چندا • خورشید و ماه • خیر و دختر کرد • داود و تبشیع • دلکش و پریوش • دلبر و شیدا • دولتخان و دختر راجه • راز و نیاز • رام و سیتا • رانی کیتکی و سندر • راح و ریحان • رتن و پدومات • رستم و تهمینه • رابعه و بکتاش • رعنا و زیبا • زال و رودابه • زهره و خورشید • زهره و منوچهر • زیب و زیور • زید و زینب • ساتن و مینا • سام و پری • سام و پریدخت • سام و بهرام • سرو و تذرو • سخبت رخنگبت • سعد و سعید • سعدی و سلمی • سعد و همایون • سلامان و ابسال • سلیمان و بلقیس • سسی و پنون • سودابه و سیاوش • سیفالملوک و بدیعالزمان • سلیم و سلمی • شاه و درویش • شادبهر و عینالحیوة • شاهد و عزیز • • شیخ صنعان و دختر ترسا • شور خیال • شیدوش و ناهید • صنم و برهمن • عروه و عفرا • عزیز و غزال • فرهاد و شیرین • فیروز و شهناز • فیروز و شوخ • فیروز و نسرین • فیروز و حسنآرا • فرخ و گلنار • فرخ و گلرخ • کامروپ و کاملتا • کارستان • گل و نوروز • گل و خسرو • گلرخ و هرمز • لیلی و مجنون • مانی و مینو • مدهومالت و منوهر • محمود و ایاز • ملکزاده و پری • مهر و هلال • مهر و نگار • محزون و محبوب • محمد حنیفه و شعری • معتمر و عینیه • میرزا و صاحبه • میگا و مینوهر • ناظر و منظور • نل و دمن • وامق و عذرا • واله و سلطان • ورقه و گلشاه • ویس و رامین • همای و همایون • همایونفال و گلاندام • همایون و لعلپرور • همایون و فلکناز • هنس و جواهر • هرمزآفرین و بهروز • هیر و رانجها • یوسف و زلیخا
آیندگانی که به تاریخ سرک می کشند
این پسر در لیبی ،در طرابلس در حالی به زندان رهبر سابق خود خیره شده است که به احتمال قوی از رفتن رهبر خوشحال است. اما نمی دانم که می داند یا نه چه سرنوشتی در انتظار کشورش است. انقلاب در سرزمین هایی که با دیکتاتورها خو گرفته اند به چه منظور انجام می شود.
شاید این پسر همانی باشد که 30 سال بعد برای مجلس یا ریاست جمهوری نامزد شود. شاید اول شهردار طرابلس شود و بعد به سرش بزند که رئیس جمهور باشد و بعد از رسیدن به آرزوهایش فراموش کند روزی کودکی بود و دست هایش را بر میله های زندانی گره زده بود که نماد آزادی کشورش بود. حتم دارم فراموش خواهد کرد روزی را که با حس و حال کودکی اش در سایه سار درختان سبز "بهار عربی" نشته بود و به جوی "خون" تماشا می کرد.
کاش از همین الان بداند که این بهار هم فقط یک بهار است. تابستان می آید و پاییز و زمستان. دیر یا زود همه ی این ها خواهند آمد و انقلاب اگر به خردمند سپرده نشود چیزی جز بیچارگی به بار نمی آورد.

خیلی سخته که آدم شب قدر تبریز باشه و بره مسجد دانشگاه تبریز و ببینه که مراسم هست و اون نمی تونه حتی شربت درست کنه یا آب یخ بذار تو محوطه. بدتر از همه اینه که ندونی اصلا مدعو کیه و کی دعوتش کرده و اینکه آیاتوجیه شده که نباید حرف سیاسی بزنه یا نه؟ سرویس های شرکت واحد هماهنگ شدن یا نه؟ نکنه سخنران و مناجات خوان و مداح سه نفر متفاوت باشن؟ در جریان هستید که این سه تا کار رو باید یه نفر انجام بده تا مجلس یه نواخت بره جلو. جوشن کبیر 33 تایی نداریم تو مفاتیح، همشون 100 تایی هستن! از صدا و سیما اومدن فیلمبرداری پروژکتراشونو خاموش کنن چون تو این مسئله هیچ شوخی نداریم با کسی. بچه های شورا تصویب کردن نذاریم روشن کنن.
خلاصه که بد جور موندیم تو کف شب قدر گرفتن.
پ.ن: ابوطالب صفدری یه شعر خوب نوشته (تو وبلاگ وحید خوندم) که البته من با یه بخش هاییش مخالفم اما برای رعایت امانت و از اون جایی که خیلی خوشم اومد از شعر اینجا میارمش:
شبیه پنجره ای بود روی یک دیوار
شبیه تنگ بلوری برای ماهی ها
که دست وحشی طوفان شکستش و اکنون
نشسته کوسه و خرچنگ ، جای ماهی ها
تمام خاک زمین ، یادمان نرفته هنوز
میان روضه که بودیم زیر پامان بود
و در اتاق سه در چار آسمانی آن
همیشه وقت دعا بود و وقت باران بود
میان آن همه خادم ، نمادهای خلوص
کنار آینه بودن چه حس خوبی داشت
و دست لطف امام عزیز آهوها
میان هیئت مان یاس و رازقی می کاشت
تمام چلچله ها خوبِ خوب می دانند
که سرو اگرچه دچار خزان شود، زنده ست
به ذهن ناقص طوفان، برو بگو از من
که مکتب الشهدا، تا ابد، ابد زنده ست
خدا پدر ابوطالب رو بیامرزه و خودش رو حفظ کنه.
۲-تاثیر
۳-تدبیر:
القصه ماجرای من و نوشتن و یا بهتر بگویم من و ننوشتن به همین جا ختم نمی شود. از تاثیرات سخن استاد بگذریم و اندکی نزدیکتر به زمان حال شویم. حدود 3 سال قبل برای علاج درد ننوشتن بسیار با خود اندیشیدم و در این راه ستم ها بر خود روا داشتم. لیکن این خودزنی ها و خودخوری ها نتیجه ی عکس می داد و هر روز اوضاع بدتر می شد و سودی حاصل نمی شد تا اینکه بالاخره تدبیر را در این دیدم که اندکی به نوازش روحم شاغل شوم و در نوشتن رویه ی عاشقی پیشه کنم شاید اینگونه ذهنم تراوشاتی اندک نماید و همین موجب رغبت من گردد. متفکر شدم که از تعلق خاطر دل به محبت و از تاثیر این محبت بر مناسبات بنی آدم و کائنات بنویسم. ولیکن می دانستم روح زمخت من ابتدا به ساکن توان اشاعه ی چنین انوار با طروتی را ندارد و همین سبب شد تا برای تلطیف روحیه و کسب آمادگی برای گام نهادن در این میدان مراجعتی به کتب اکابر شعر و ادب از قدیم الایام تا حال معلوم الحال نمایم. شعر و سخن مولانا و سعدی و حافظ و غیره بر من بسیار گوارا آمد. چند صباحی چنین بگذشت و روز بدان جا رسید که قلم بر دست گرفتم و خواستم بنویسم که ناگاه اصرار عجیبی از طرف حسی غریب وادارم کرد که برای شروع چند بیتی به نظم قلم زنم! نمی دانم چه شد که توانستم خود را مجاب کنم که توانایی این کار را دارم. چند کلمه ای نوشتم و علاقه مند شدم که چند خط دیگر بنویسم. از شوق نوشتن این چند بیت شب را خوابم نبرد! فردای آن روز که یکی از رفقا را دیدم به لطایف الحیل او را مجاب کردم که از من درخواست کند تا چند بیتی از اشعارم را برایش بخوانم! ناگفته نماند که این رفیق دستی از دور و نزدیک بر آتش شعر و ادب داشت و علی القاعده شعر را می شناخت. بعد از چندی اصرار و انکار از طرفین ایشان و بنده نهایتا به خواندن اشعارم رضایت دادم! من خواندم و دوست عزیز تا به اتمام ساکت بود و هیچ اثری بر خوشایند و یا ناخوشایند بودن این اشعار در چهره اش نمایان نبود. تمام که کردم نگاهی بر چهره ام انداخت و در کمال متانت و آرامش و با رعایت کمال اختصار فرمود: "دوست عزیز بهتر است به نثر روی آوری و شعر را به اهلش واگذار کنی!" و بعد رخصت خواست و من را با سیلی از عرق شرم بر رخسارم تنها گذاشت. بعد از رفتنش اشعارم را برای خودم بازخوانی کردم. از شنیدنشان این بار حالتی نزدیک به تهوع بر من دست داد و تمامی حق را یکجا به آن رفیق شفیق ادیب دادم. این بود که باز من ماندم و دنیای بی در و پیکر نوشتن و ننوشتن و دستی که این بار انگار علیل شده بود از این تدبیر بی جا. ومن هرچه می کشم از این تدبیر بوده و هست.
انتخاب
عده ای را عقیده بر اینست که همه ی زندگی برای رسیدن به "مرگ لذت بخش" است. آنها معتقدند این انسان است که می خواهد نوع مرگ خویش را تعیین کند. در واقع بهتر زیستن نتیجه ی والایی مانند "بهتر مردن" را در پی خواهد داشت. بگذارید این جمله از مونتنی* را در این جا بیاورم که می گوید : "آن کس که به انسان می آموزد چگونه بمیرد، به او چگونه زندگی کردن را آموخته است".
"عاشقانه زیستن" برای "عاشقانه مردن"! این چیزیست که من از آن طرفداری می کنم هرچند شاید جزء آن گروه از انسان ها نباشم که همه ی زندگی را برای "چگونه مردن" می پندارند. تصور من در سال های نوجوانی و تا حدود 24 سالگی، از زندگی خوب عبارت بود از درس خواندن خوب، داشتن شغل خوب، ایمان داشتن و البته سیگار کشیدن مداوم! این آخری برای من مصداق خارجی خیلی از مفاهیم زیبا مانند روشنفکر بودن، مهندس بودن، نویسنده بودن و خیلی چیز های خوب دیگر بود. همیشه در ذهنم نویسنده ی روشن ضمیر و روشن فکری را تصور می کردم که بعد از نیمه شب در حالی که بساط چای و قهوه اش مهیا و دود سیگار او را احاطه کرده بود مشغول نوشتن و یا خواندن و یا حتی اندیشیدن است.
اما امروز تصور من از زندگی خوب اندکی تغییر کرده است. من امروز هرچند دیر اما ترجیح می دهم به همه ی ژست های خوب بدون توجه اولیه به درون مایه ی آن شک کنم. شکی عمیق که همه ی بود و نبودش را زیر سئوال ببرد و بعد آرام آرام و به تشخیص خودم محتوایش را برانداز کنم (هرچند کار دشواریست اما سعی می کنم با آرامش این کار را انجام دهم) و اگر شک هایم برطرف شد بدون توجه به صورت ژست با آن "زندگی کنم". "عاشق بودن" خود ژستی است بسیار زیبا که انسان را در همه حال وسوسه می کند و باید بسیار احتیاط کرد! البته من برای "عاشق بودن" خیلی سخت گیری نمی کنم و تفاوت چندانی با "دوست داشتن" و یا "محبت کردن" برای آن قائل نسیتم. می توانم به جرات بگویم که اگر کسی می خواهد بهترین نوع مرگ را داشته باشد باید "عاشقانه مردن" را انتخاب کند و برای این انتخاب چاره ای ندارد جز اینکه عاشقانه زندگی کند. زیاد در مورد کلمه ی "انتخاب" حساسیت به خرج ندهید و مطمئن باشید که ما خود نوع مرگمان را تعیین می کنیم حتی در مواردی که به صورتی کاملا ناگهانی و بر اثر حادثها ی غیر مترقبه می میریم. وقتی ما بر اثر حادثه ای مرگ مان فرا می رسد فقط در انتخاب زمان آن نقشی نداشته ایم ( حتی در این مورد هم می توان تشکیک کرد) اما اینکه با چه حسی و چگونه مرده ایم کاملا به خودمان مربوط است. نمی خواهم سخن به درازا بکشد اما باید بگویم که نباید تصور کرد که حالت مرگ در همان لحظه ی مرگ ایجاد می شود و اگر به صورت ناگهانی مردیم این حس به دلیل نبودن زمان کافی در ما ایجاد نمی شود! بلکه این زندگی است که کوتاه یا بلند مارا برای مردن می سازد. مرگ به همان اندازه طول می کشد که زندگی وجود دارد. اینست که مرگ از هر لحظه ی زندگی زاده می شود وزندگی شاید برای مرگ است. "عاشقانه مردن" را انتخاب کن و برای آن عاشقانه زندگی کن.
* میشل دومونتنیه (۲۸ فوریه ۱۵۳۳–۱۳ سپتامبر ۱۵۹۲) اهل فرانسه یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان دورهٔ رنسانس است. او فیلسوف و حکیم اخلاقی بود و در خاندانی اشرافی زاده شده بود.
حکایات من وننوشتن
1- تاخیر
2-تاثیر:
یادم هست در دوران کودکی و نوجوانی هوای مدرسه کمتر از سایر هم کلاسی هایم اذیتم می کرد. خوش داشتم ساعت مدرسه به درازا بکشد. البته این وضع مربوط به همه ی اوقات و همه ی علوم نبود.به هر حال از مدرسه بدم نمی آمد. شاگرد خوبی بودم علی الخصوص در ریاضی و هندسه. ادبیات را هم دوست داشتم. بیش و پیش از سایرین آرایه وقافیه و دستور و ... می دانستم. اتفاقا در آن دوران نیز عمیقا نوشتن را دوست داشتم. نه اینکه بنویسم، فقط دوست داشتم! تو برنامم بود که حتما در اینده کتاب های داستان زیادی بخوانم و پس از یادگیری فن نگارش و بیان و ... داستان بنویسم. حال چرا همان موقع این کارها را نمی کردم خود حکایت عجیبی است! بگذریم و خلاصه کنم این روایت را که یک روز در اولین روزهای مهر سال دوم دبیرستان معلم ادبیات وارد کلاس شد وگفت: "ادبیات را باید لمس کرد" و از این حرف های معمول و مرسوم دبیران و اساتید ادب و هنر! و ادامه داد تا رسید به جایی که خواست فی المجلس و برای شیرینی شروع، شکر در کام ادب آموزان فرو بریزد و نکاتی پیرامون انواع ادبی، خارج از محدوده ی درسی، سخن بگوید. رو به ما و رفقای هم کلاسی کرد گفت: "4 نوع ادبیات غالب داریم که عبارتند از : غنایی، تعلیمی، حماسی و نمایشی" و در ادامه پرسید: "چه کسی می داند تاثیرگذارترین و زود بازده ترین نوع از انواع اربعه کدام است؟" وچون پاسخی عایدش نشد ادامه داد: "ادبیات نمایشی" و در بیان علل این نظر سخن ها گفت و از آن جمله این بود که : "آنچه سهراب در شعرش به هزار کنایه گفته و اقلیت عوام آن را خوانده و فهمیده اند، چارلی چاپلین کبیر! 50 سال قبل در نمایش های طنزش نشان داده و عموم ملت از بزرگ و کوچک و فقیر و غنی و باسواد و بی سواد دیده اند و فهمیده اند"
با بن مایه ی حرف های این معلم ادیب کاری نداشتم ولی آن زمان این حرف ها تاثیر عجیبی بر من گذاشت. گفتم راست می گه این اقا معلم! چه معنی داره این همه بنویسی و کاغذ سیاه کنی و کتاب چاپ کنی؟ خب بگو بشنونف یا بکن ببینن! تازه همه ببینن و بشنون نه فقط چند نفر.
این تاثیر بود و در بستر افتادن ذوق به بلوق نرسیده ی من به ادبیات و نوشتن و خواندن داستان و این قبیل موارد. هرچند این تاثیر علاقه ی من به فیلم و نمایش و تئاتر و غیره را هم زیاد نکرد وشاید هم برای این مسائل توانایی نداشتم. به هر حال سال های یی از دوران تحصیلات متوسطه بر این عقیده گذشت و ما را در همان ابتدای مسیر داستان خواندن و نوشتن پشیمان کرد از پیمودن این راه. چند مدت بعد که این تاثیر نیز مانند سایر تاثیرات محیط بر آدمی به گرد غبار زمان اندک اندک مستور شد افسوس خوردم که معلم در آن روز چرا نگفت که همه ی فیلم ها و نمایش ها از روی کاغذ و نوشته اجرا می شوند و اصولا باید اول نوشت و بعد اجرا کرد، مگر در موارد خاص. تازه حتی اگر اینگونه نباشد نیز نوشتن چیز دیگریست. اما چه باید کرد که معلم آنگونه گفت و شاگرد تهی همان را گرفت ولا غیر و چند سالی الاغ چلاغش را از مسیر رسیدن به التیام درد ننوشتن که تنها تسکین قلب کدرش بود منحرف کرد. و این همه از آن تاثیر بود و چه ها نکرد با من این تاثیر ناروا؟!
به راستی من چرا هستم؟ هدف از تلاش های بی پایانم در فضا - زمانی که مرا امتداد می دهد چیست؟ بودنم توصیف گر کدام ویژگی تکوین است و حرکتم در مسیر تاریخ بیانگر کدام صفت آن است؟
آیا من مخلوق زمانم که اگر چند ثانیه قبل از تولدم باز می ایستاد نمی بودم؟ یا زاده ی حادثه ها که اگر توافقی میان اتفاقات نبود من نیز نبودم؟ و من آیا زاده ی خویش هستم؟ که اگر نمی خواستم نمی بودم؟ چه کسی می تواند بگوید که آیا زمان خود مخلوق است و وسیله! و حادثه ها مخلوق اویند و حادثه ها مسیر مرا می سازند و من با فعل خویش خالق حادثه هایم و تکرار و امتداد حادثه ها زمان را می آفریند؟
من کجا هستم؟ در اندرون زمان؟ یا در مختصات مکانی معلوم؟ و یا مجهول؟ یا در ظرف حادثه ها؟
من چرا هستم؟ که چون آفریده شده ام؟ یا زمان به بودنم رسیده؟ و یا توافق حادثه هاست؟
و کجا خواهم رفت؟ به زمانی دیگر؟ به مکانی دیگر؟ و یا اتفاقی برایم رخ خواهد داد؟
وشاید من و زمین و زمان و حادثه ها متولد ابهامی هستیم که در آن مرتب شدهایم. من در این اندیشهام که می توان آسان گرفت و آسوده بود ومی توان سخت گرفت و آزرده بود. یک روز که از خواب بیدار می شوم، دوباره و برای مدتی خواهم خوابید و پس از آن بیدار خواهم شد و دیگر زمان و حادثه ها همه از نوعی دیگرند و من نیز از جنسی دیرتر
